دلم براي توگيرد بهانه اي مادر بدي به مهر ومحبت خزانه اي مادر توسط : برزخ باختم در عشق اما باختن تقدیر نیست.... ساختم با درد تنهایی مگر تقدیر چیست....؟ خسته ام از این زندان که نامش زندگیست..... پس قشنگیهای دنیا دست کیست.....
خداوندا چرا امشب جهان رنگی دگر دارد مگر از حال زارم آسمان امشی خبر دارد ؟ زچشم اختران امشب عجیب خونانه می ریزد خدایا آه من یعنی به این گرمی اثر دارد؟ غبار آلود و غمگین نو عروس آسمان امشب زخاک مرده گویی کعجر نفرین به سر دارد غروبی این چنین محزون خدایا با من دل خون چه بازی های دیگر تا سحر دارد دلم را هاله ای از غم چو ابری تیره می گیرد مثال حال گنجشکی که تیری زیر پر دارد من آن مرغ گرفتارم که صیاد جفا کارش ز یادش برده صیدی را که جانی مختصر دارد ز حال زار من امشب کسی آگاه می گردد که چشمی دائما در راه و یاری در سفر دارد ز کام تلخ من دیگر نمی پرسد پری روئی که کامی عاری و لبی همچون شکر دارد محمود
سراجی گرداب دعایم کن تو که آهسته چون پروانه می سوزی دعایم کن. بخوان تکراردر تکرار نامم را واززندان تنها یی رهایم کن تماشا می کنم روئیدنت را ، هرسحر با عشق که از شوق نگا هی مست و لبریزی بخوان اسم مرا ازعمق این شب ها جدایم کن در این شیداشمیم عشق چه بی
پروابیاویزی بگو افسانه ئ فرهاد را شیرین وبا چمشمان بارانی ،دعایم کن نیا یش را ز چشمانت نمی چینم ومن در سایه ئ آرامشش، نابی غزل سازم که از تکرارلبریزاست سراسر شعرش از اندوه پاییز است به این آرامش
بارانیت امشب صدایم کن همین امشب،دعایم کن که فردا دفتر م لبریز از عطر نفس های تو بگشایم و شوری تازه بر شعرم بیفشانم بسازم خوشه های هر ستاره جای عنوان غزل هایم بریزم شعله ئ سوزان خورشید ی، به اشعارم بپاشم عشق را برسایه انبوه تکرارم دراین آرامش بارانیت امشب صدایم کن همین امشب ، دعایم
کن . خانم رضوان پر ستو ی دل پرستو ی د لم پر ز د، ز سینه رفت تا
کویت کنار پنجره آمد ، به عشق دیدن رویت ندیدش هیچ کس اشکت ، نگاهت منتظر
مانده چرا سنگی زدی اورا، به خون جگر مانده ببستی شیشه دل را ، پرستو خورد بر
شیشه بسان تک درختی بود ، تبر بنشسته
برریشه نگویم از جفاهایت ،نویسم از خطاهایم نخوانی خون دل هایم ،نبینی من چه تنهایم مبین این گونه خاموشم، درون سینه می جوشد نکرد دل فراموشت، اگر چه چشم می پوشد پرستو مال تو بردار، اسیر سینه ات ماند . همه غم های تو با من ، مبادا کینه ات ماند خواستم بر صفحه دل
قصه ننویسم زغم اما نشد خواستم محوش کنم عکس
رخش را ازدلم اما نشد
خواستم چشمان خودرا
بسته تا کویش روم امانشد خواستم با این تن
زخمی خودم سویش روم اما نشد خواستم آغوش بگشایم
به دل ماوا دهم اما نشد خواستم عاشق بمانم عشق رامعنا دهم اما نشد حواستم ساقی شده دل
گریه ها ریزم به جام اما نشد خواستم ساغر شده شاید
رسم آن دم به کام اما نشد صفحه دل می زند ازغم
سراسر داد ها اما چه شد عکس دلبر روی دل بنشسته
با بیدادها اماچه شد چشم خود رابستم و
رفتم رسیدم بردرش اماچه شد ازدلم یا قوت ها کندم
نهم تاج سرش اما چه شد چون که آغوشم گشودم
پر زد ورفت ازبرم اماچه شد معنی عشقی که در دل
بود دانست دلبرم اما چه شد بر درمیخانه ساقی
گشتم و کشتم دلم اما چه شد ساغرم بشکست وافتادش
زمین آن دم دلم اما چه شد صفحه دل خالی ازصد
غصه شد اما نشد دیگر چه شد قاب عکسش دید تنها
قصه شد امانشد دیگر چه شد
تنها شایان ناگهان دیدم سرم آتش گرفت سوختم،خاکسترم آتش گرفت چشم واکردم، سکوتم آب شد چشم بستم، بسترم آتش گرفت در زدم ، کس این قفس را وانکرد پر زدم،بال وپرم آتش گرفت ازسرم خواب زمستانی پرید آب درچشم ترم آتش گرفت حرفی ازنام توآمد برزبان دستهایم ،دفتر آتش گرفت قیصرامین پور
اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است خون درد را
با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟ درد رنگ و بوی غنچه دل است رنگ وبوی غنچه را زبرگ های تو به تو ی آن جداکنم؟ دفتر مرا شعر تازه مرا دردهم شنفته است ازچه حرف می زنم؟ درد ؛ حرف نیست درد؛ نام دیگر من است من چگونه خویش راصدا کنم؟ قیصر امین پور گفتم خدایا از همه دلگیرم
بيهوده قفس را مگشاييد پري نيست جز مشت پري گوشه ي زندان اثري نيست در دل اثري از شادي و اميد مجويي از شاخه بشکسته اميد ثمري نيست گفتم به صبا درد دل خويش بگويم اما به سيه چال . صبا را گذري نيست گيرم که صبا گذر افتاد . خبر چيست بس کاسته گرديده ز پيکر خبري نيست اميد رهايي چو از اين بند محال است دل را بجز از مرگ نجات دگري نيست تا بال و پري بود قفس را نگشودند آن روز گشودند قفس را که پري نيست اي مرگ کجايي که به ديدار من آيي در سينه دگر جز نفس مختصري نيست دلم براي تو تنگ می شود مادر براي وصف قافیه لنگ می شود مادر بریدم از عالم و آدم , از این بختم انگار قلب ثانیه سنگ می شود مادر سپرده ام که مرا خاک کنند اینجا که با خیال تو همرنگ می شود مادر چه خاطره هایی به یاد دارم من صدای تو که آهنگ می شود مادر نشسته ام که بگویی دوباره قصه ی نو دلم براي قصه تنگ می شود مادر هوای دیدن تو کرده ام... نمی آیی؟؟ براي گریه سنگ قبر شانه می شود مادر ... حاصل غم واژه های غصه ای پنهانیم درپس دیوارهای زندگی زندانیم درخروش موج سرگردان دریای خیال من سکوت مبهم یک صخرۀ مرجانیم آسمانم یا زمینم ؛هرچه هستم ؛زنده ام در دیار آشنائ جلوه ای انسانیم آمدم شاید فراموشم کند درنای غم گرچهدریلدای این شب؛اوج سرگردانیم نیستم ازجنس ماندن،جنس بودن نیستم، سوسن وکیلی
دلم امروز مانند آسمان می بارد.
می بارد به یاد دیروز که بی گناه در دام عشق افتاد و
امروز به جرم بی گناهی باید مجازات شود.
ببار ای دل غمگین
، ببار.
ببار تا به یاد انسان ها آوری که هنوز در این دنیای سرد و سنگی دلی هست
که به یاد دلی می بارد و بی قرار است.
وفات حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها بر عموم شیعیان تسلیت میگم دل خورشید محک داشت؟ نداشت یا به او آیینه شک داشت؟ نداشت آسمانی که فلک می بخشید احتیاجی به فدک داشت؟ نداشت غیر دیوار و در و آوارش شانه وحی کمک داشت ؟ نداشت مردم شهر به هم می گفتند ، در این خانه ترک داشت؟ نداشت شب شد و آیینه ماه شکست، دست این مرد نمک داشت؟ نداشت تو بپرس از دل پر خون و غمت، چهره یاس کتک داشت؟ نداشت ایام شهادت یاس نبی حضرت فاطمه(علیهاالسلام) را بر همه مسلمانان و مخصوصا وبلاگ نویسان عزیز تسلیت میگوییم. قفس تا کی نشسته با غم و حرمان در این قفس بر خیز و اوج بال بیفشان در این قفس اسب خیال چند دوانی به دشت دل یا در رکاب کرده به جولان، در این قفس هرگز ندیده ایم عقابان تیز بال تسلیم دست کودک نادان در این قفس ما را دو روز عمر نزیبد که غم خوریم بر روی غم بکش خط بطلان در این قفس از جویبار دیده نمناک ما گذشت صبرو شکیب و یک سبد ایمان در این قفس باز هم باران می بارد.باز هم دلم هوایی شده. به یاد چشم هایش که گاهی بارانی می شد و من به پای لحظه های بی قراری چشم هایش همصدا با او و خاموش می باریدم. امروز هم چشم های خسته از باران من باز هم می بارد. اما این بار خسته از باران تنهایی.خسته از باران بی عشقی. خسته از اندوه تنهایی. کاش می آمدی.می آمدی و می دیدی. یا مقلب قلب من در دست توست یا محول ،حال من سر مست توست کن تو تدبیری که در لیل ونهار حال قلب من شود همچون بهار (حافظ) اگر آن ترک شیرازی به دست ارد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را (صائب) هر آنکس چیز می بخشد زجان خویش می بخشد ، نه چون حافظ که می بخشد سمر قندوبخارا را اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و و پا را (شهریار) هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد نه چون صائب که می بخشد سرو دست و تن و پا را سر رو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند نه به آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را (دوستی ) هر آن کس چیز می بخشد به زعم خویش می بخشد یک شهرو یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را کسی چون من ندارد هیچ در این دنیا و در عقبا نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را کاش می آمدی.می آمدی و می دیدی. می دیدی که چگونه چشم هایی که می گفتی نمی خواهی حتی یک لحظه ابری باشد حالا هر روز و هر لحظه بارانی است!!!! هر بار به یاد روزهای گذشته ، عمیق و سر د می بارد. تو را چه می شد اگر تنهایم نمی گذاشتی.اگ ر به می بارد و می بارد و می بارد. زخم هایم مرحم می ماندی و خود زخم تازه نمی شدی. زخمی عمیق که این بار تا عمق روحم را به جدال طلبید. اشک شد و قطره قطره از چشم هایم بیرون ریخت.و وجودم خالی شد. حالا من ماندم.من و خاطراتی سرد ز بگذشته ای دور،یاد عشقی که با حسرت و درد ، رفت و خاموش شد در دل گور. احساس می کنم دیگر حتی نوشتن هم آرامم نمی کند.دست هایم دیگربار غم روی شانه هایم را سبک نمی کند. خسته ام!! خسته ام از عشق هم خسته!!! خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی ، بال های استعاری لحظه های کاغذی را ، روزوشب تکرار کردن خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری آفتاب زردو غمگین ، پله های رو به پایین سقف های سرد سنگین ، آسمان های اجاری با نگاهی سرشکسته ، چشم ها ی پینه بسته خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری عصر جدول های خالی ، پارک های این حوالی پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری رو نوشت روزها را روی هم سنجاق کردن شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری کاش دستی بود تا اشک را از گونه هایم پاک می کرد ، بغض هایم را درک می کرد ، کمی از عمق تنهاییم کم می کرد ، باران را در کنارم احساس می کرد. ابرهای تیره خشمگین را از آسمان او دور می کرد. رویای روزهای آبی و آفتابی و شب های مهتابی را برایش حقیقت می کرد. زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل کبوتر شد و رفت روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت رفتي بدون تو دارم تو خشکيا جون ميکنم بي کس و تنها موندم و همش دارم جا ميزنم چرا تو رفتي بي خبر من باتوام اي در به در باشه برو ولي بدون من هميشه منتظرم عيبي نداره من ميگم شايد ازم خسته شدي ميخواي بري روت نميشه ميدونم بازنده شدي اول بازي يادته؟ گفتي دوسم داري زياد اما حالا داري ميري اخ که دنيا چه بي وفاست در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم
ببين كه شعر سرايم غمانه اي مادر
نكاه من چو بيفتد به جاي خالي تو
كشد لهيب عشق زقلبم زبانه اي مادر
هنوز باور من نيست رفته اي ازدست
قدم گذار به خوابم شبانه اي مادر
گذار دست نوازش زمهر برسرمن
زند دوباره محبت جوانه اي مادر
دلم گرفته عزيزم بگو توجان برمن
كه جان دهد پسرت اين ترانه اي مادر
هميشه جاي تودرقلب من بود خالي

به اشکا نت بیاویزم
از این شب گریه ها گل واژمی رود




گفت حتی از من؟
گفتم. خدایا دلم را
ربودند
گفت:پیش از من ؟
گفتم خدایا چقدر دوری گفت :
تو یا من
گفتم خدا تنها ترینم گفت:
پس من؟
گفتم: خدایا کمک خواستم .
گفت:غیرازمن؟
گفتم خدایا دوست دارم گفت:
پیش ازمن؟






خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم
به دنبال واژه مباش .. کلمات فریبمان می دهند .. وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش برود فاتحه ی کلمات را باید خواند
تنهایی آدمها یه دریا عمق داره ، ولی پر کردنش با یه لیوان محبت ممکنه
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت
قلمي خواهم ساخت از ني باغ بهشت ، جوهر از شيشه ذات ، کاغذ از صفحه دل ، نور از شمع حيات ، تا بنويسم همه جا نام زيباي تو را
| Design By : Mihantheme |






















